دولتمند
امسال یه جورایی که نه، حتما سرنوشت حداقل هشت سال آینده کشور و ما رقم می خوره، البته جای اعتراض و تغییر نظر حتما وجود داره! همین طور امسال حتما به لحاظ مالی سخت خواهد بود، یعنی روی کاغذ که این طوریه، اگر هم بخوام تخفیف بدم خیلی تغییری نمی کنه. یه چیزهایی هم هست که نمی دونم چی می شن! ازدواج، ادامه تحصیل، کار، یا حتی خودم. به طور کل برنامه ریزی برای آینده به طرز وحشتناک و دردناکی مشکل شده، آدم تکلیف خودش رو نمی دونه. دلمون خوش بود خدا تقدیر رو رقم می زنه و تعیین تکلیف می کنه برامون اما دیگه به این هم اطمینانی ندارم که همین طور باشه! نه دنیامون شبیه دنیایی هاست نه آخرتمون. نمی خوام فکر کنم که دچار یاس فلسفی شدم، اگرم شده باشم که دیگه نمی شه کاریش کرد. به هر حال سال جدید یه جور نقطه عطف من هست، درست مثل اینه که چیزی تا قله نمونده اما تو خسته ای، خیلی خسته و بریدی و ... شانس بیاری تنها به کوه نزده باشی و یکی باشه که یا از پشت هلت بده یا برگرده و دستتو بگیره و با خودش ببره... .......................... پ.ن: چرندیات اول سال. هر کاری کردم که توش بدبینی و ناامیدی نباشه نشد. پ.ن: هر سال، سال سرنوشته اما امسال شاکی ام، خیلی زیاد. ...................................................... پ.ن: شنبه 5 اسفند 1391 ساعت 4 عصر، روز و ساعتی که باید به یادم بمونه .... هنوز به ته اين فال نرسيده بودم كه شاهد از غيب رسيد... اخيرا با يك آدم خارجي كه از مسوولان اتحاديه اروپا است و دائم خبر ميده، با كلي رايزني و ارتباط و شماره گرفتن مصاحبه گرفتم. البته با كلي منت كشيدن از دوست محترم مترجم كه بياد و دو كلمه براي ما ترجمه كنه، سوالها رو هم دادم و وايسادم بالاسرش، خلاصه كه كلا آويزون بودم تا اين اتفاق بيفته و بالاخره افتاد. نكته جالب اينجاست كه دوست محترم مترجم مصاحبه رو كه ترجمه كردند به اسم خبر "برتر"و "كيفي" حساب كردند و به اسم خودشون به مدير محترم تقديم كردند و اون هم كه كلا ... انگار نه انگار ما اينجا آدم بوديم، جالبتر اينكه من هم اون مصاحبه رو به همين عنوان فوق دادم به مدير اما ... بگذريم، كم از اين داستانها تو كار پردردسر و پر اضطراب ما نداشتيم اما راستش اين ديگه مفت خوري محضه. خدايش دلم نميآد اين قسمتش رو نگم؛ از ويژگيهاي انتخاب اين مصاحبه، دشواري در ارتباطگيري و پيدا كردن اين آدمها نوشته شده بود كه لابد زحمتش رو دوست مترجم كشيدن ديگه! اين داستان يه نتيجه اخلاقي داشت البته چندتا كه يكيشو مي گم؛ اين فاله بد مصب بدجور درست از آب درآمد... گفتم خراج مصر طلب ميكند لبت گفتا در اين معامله كمتر زيان كنند گفتم به نقطه دهنت خود كه برد راه گفت اين حكايتيست كه با نكتهدان كنند گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين گفتا به كوي عشق هم اين و هم آن كنند گفتم هواي ميكده غم ميبرد ز دل گفتم خوش آن كسان كه دلي شادمان كنند گفتم شراب و خرقه نه آيين مذهب است گفت اين عمل به مذهب پير مغان كنند گفتم ز لعل نوش لبان پير را چه سود گفتا به بوسه شكرينش جوان كنند گفتم كه خواجه كي به سر حجله ميرود گفت آن زمان كه مشتري و مه قران كنند گفتم دعاي دولت او ورد حافظ است گفت اين دعا ملايك هفت آسمان كنند .......................... پ.ن: فال حافظ آبجي مصي در اولين سفرش به شيراز كه براي من گرفت. چرا بعضيها فكر ميكنن با اين جور تصميمها خيلي جذاب و شجاع و به قول معروف عندش ميشن؟ چرا بعضيها فكر ميكنن بعضي تصميمهاشون فقط به خودشون مربوطه و اين كه ديگران چي فكر ميكنن مهم نيست و به جهنم. هميشه راهي براي نگرفتن تصميمهاي عجيب و غريب هست اما چرا بعضيها اينطور ميشن؟ چند وقت پيش يكي از دوستانم كه يكي دو سالي هست ميشناسمش تصميمي رو ميخواست براي آيندهاش بگيره كه هيچ جور با تصورات من از اون درست از آب در نميآمد. خيلي با خودم كلنجار رفتم اما نشد كه نشد. نهايت به خودم گفتم به درك، اصلا به من چه اما بازهم احساس ميكردم بايد براي دوستام هر كاري ميتونم انجام بدم تا اون تصميم رو نگيره اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه شايد تصور من از دوستم اشتباه بوده و تصميمش خيلي هم عجيب و غريب نيست! رسيدن به اين نتيجه تجربه خوبي برام رقم زد... اما اين تصميمها از طرف دوستان و همكاراني كه سالهاست ميشناسي چي؟ سالها فكر ميكردي رنگ دوستت سفيده و تو اين سالها غير از اين هم نديدي. چطور يه دفعه رنگش عوض ميشه؟ و راحت رنگ قبليشو تكذيب ميكنه؟ آخه اين آدمها فكر نميكنن چي به روز تصورات و ذهنيت دوستانشون مييارن؟ براشون مهم نيست؟ گيج شدم، موندم درباره دوستان قديمي هم من اشتباه كردم يا دوستم از اول اشتباهي بوده !!! ....................................... پ.ن: اين خوابي بود كه دوشنبه شب، 30 مرداد ديدم. از اين خوابها با اين مضمون زياد ميبينم، اما اين يكي خيلي روشن و جالب بود، مدتهاست خوابهام با موضوع جنگند و هيچ خبري هم در آنها از صلح و سازش نيست. پ.ن: نكته ديگه اين خواب اين بود كه از ابتداي سال جديد (91) يكي دو نفر از دوستان و همكارانم خواب ديدن كه من در يك دانشگاه معروف خارجي پذيرش شدم و بعضيها هم بيمقدمه يكي دو تا دانشگاه رو بهم معرفي كردن كه براي پذيرش اقدام كنم كه تا به حال سابقه نداشته! نميدونم، ميترسم باز هم از اون نشونهها باشه كه شش سال پيش براي ترك كار فعليام از زمين و زمان ميگرفتم، اما محل ندادم و امروز به چكنم چكنم افتادم!!! پ.ن: ما اين جور آدمهايي هستيم ديگه، همچين خوابهايي ميبينيم...
از اين حرفها ميخوام يه نتيجه خود خواسته بگيرم، اون هم اينكه شايد من از سهم خودم تحت عنوان آنچه "عشق در برابر جنس مذكر" ناميده ميشه استفاده نكردم يا نخواستم كه استفاده كنم، اما اين وسط مديون با بدهكار عشق هم نيستم چون اون هم براي من سنگي به سينه نزد. پ.ن: البته داستان دوست داشتنها و دوست داشته شدنها جداست. پ.ن: يه چيزي رو بايد اعتراق كنم؛ البته نميدونم در دايره تعاريف از عشق ميگنجه يا نه، من هر وقت اولين استاد زبان انگليسيام رو ميديدم، دلم ميلرزيد و درست وسط قفسه سينهام درد ميگرفت! يعني خودش بوده؟؟؟ آرميتاي زيبا با اون موهاي بلندش كه حالا حسابي معروف شده، تو فيلم آروم و قرار نداشت. البته به
نظر من اون برنامه بيشتر از اينكه درباره شهيد رضايينژاد باشه در تاييد و
تبلغ چيز ديگهاي ... بود. با اين حال جداي از هر نگاه سياسي بين همه حرفهايي كه تو اون فيلم گفته شد شنيدن يه جمله از زبان مادر آرميتا خيلي آتيشم زد. احساس اينكه سياست و جو گير شدن از رو به رو شدن با عالم قدرت و سياست ميتونه چقدر آدمها رو حتي يه مادر رو به عقب برگردونه!
مادر آرميتا سعي داشت دوران سخت و بحراني كه بر آنها در لحظه ترور و بعد از آن در يك سال گذشته داشتن رو توضيح بده. البته جمله دقيقش رو يادم نيست اما يه همچين محتوايي داشت كه " اگر آرميتا پدرش رو از دست داد چيزهاي خيلي خوب ديگهاي به دست
آورد" با شنيدن اين جمله توجهام جلب شد كه اين چيه كه بيشتر از وجود پدر براي آرميتا اون هم تو كودكي ارزش داره؟
اون گفت كه "آرميتا اگه پدرش رو از دست داد به جاش چيزهايي مثل فهم از سياست، جنگ، مبارزه، ولايت و ... پيدا كرده است!
نميدونم بايد به اين مادر چي گفت. واقعا با اين همه تناقض كه الان تو زندگش هست چي كار ميكنه؛ البته ما جاي اون نيستيم كه بدونيم اون واقعا تو چه وضعيه؟ شايد اگر ما رو هم اينقدر دوره ميكردن بيشتر از اينها عقب مينشستيم.
با اين حال هيچ كس منكر وطنپرستي و شهادت مردان و زناني كه در راه ميهن و استقلال جونشون رو از دست ميدن نيست. اما اين بيانصافي و شايد جوگيري او مادره كه از شرايط
جديدي كه براي دخترش و خودش به وجود آمده يه همچين تعريفي داره.
شايد قبل از شهادت رضايينژاد همسر، دختر و خانواده آنها تصوري از اينكه با مقامات كشور نشست و برخاست داشته باشن، نداشتن، اما اينها كجا
و جاي خالي پدر، فرزند و همسر كجا؟؟؟ واقعا اون با آرميتايي كه حالا آغوشي براي پريدن توش نداره و پدري كه نيست تو خودش رو براش لوس كنه چه كار ميكنه؟

