دولتمند

بعد از مدت‌ها با بی‌انگیزه‌گی سری به اینجا زدم و در کمال تعجب دیدم انگار فقط من نیستم که خیلی وقته سری به اینجا نزدم! آخرین مطالب دوستانم در وبلاگ خیلی خیلی زود باشه برای تابستان سال جاری است ... خب با وجود فیس بوک، توییتر، وایبر، واتس آپ و اینستاگرام و غیره طبیعی هم هست اما هنوز نوشتن این جا یه حال و هوای دیگه‌ای داره ...

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 16:45 توسط | |

شرايط ايسنا مثل آدم فقيريه كه ايمانش هم كم كم داره از دست مي‌ده!!!

پول كه نداريم هيچ، منش و روش هم ديگه نداريم...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 16:15 توسط | |

طعمی 

به دهان خود

بدهکار نیستم

به چیدن مانده ام

نه

 به چشیدن

فرسنگ ها دینی به من ندارند

به رفتن زنده ام 

نه 

به رسیدن

راهم ببر 

بی پروای آنکه به سر در افتم 

تیمارم کن

با بند بند انگشتان گره دارت

تیمارم کن

تنها

دستهای تو

که پیراهن دریده یوسف را 

در آبروی زلیخا

کر داده اند

سمت خواب نوازش را می دانند*

...........................

*از کتاب از ترمه و تغزل حسین منزوی

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 18:23 توسط | |

امسال برای اولین بار در زندگیم سر سفره عید بغض نکردم! انگار داشتم باکسی, شایدم با خودم لجاجت می کردم! اما نه, لجاجت نبود چیزی بود که در من مدت هاست به وجود آمده اما بهش اهمیت نداده بودم و سعی کردم نادیده بگیرمش.  مساله اینه که من ناامید شدم!

من از نرسیدن, از این دیدگاه که راه مهم تر از مقصد و هدفه خسته شدم. من دلم نتیجه و رسیدن می خواد اما انگار تو این راه گم شدم و خودم هم نفهمیدم!

عید امسال هیچیش شبیه سالهای قبل نبود! با خودم گفتم خوب متفاوت باشه, شاید بهتر از سالهای قبل باشه اما نمی دونم چرا به این حالم حس خوبی ندارم!

فکر می کنم مسیر زندگیم از ماه رمضان امسال عوض شد , آخرین شب قدر بود و من همون شب راهم رو کج کردم و تا همین الان هم دارم با همون فرمون جلو می رم!  این نگرانم کرده چون دومین اتفاق عجیب و نادر درست در یکی از مهمترین لحظات - آغاز سال - در سال جدید برام افتاد! میگن هر سال نکو از بهارش پیداست! و این من و خیلی بهم ریخت.

بیشتر از هر چیز و هر کس از خودم نگرانم چون هیچ کس به اندازه خودم نمی تونه بهم آسیب بزنه!!!

من ایمانم و امیدم رو به خدا به اینکه" پس از مه "هم وجود داره از دستم دادم و خودم رو با همه تلاشی که تو زندگیم تا اینجا داشتم کشتم!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 1:30 توسط | |

مصاحبه با هیچ مقام و مسوول و رییس و وزیر و حتی رییس جمهور سابق و فعلی  دلم نمی خواد, دلم نشستن رو به روی تو به صرف ساعتی نگاه در چشمانت بی هیچ اما و اگر ی رو می خواد... اما 

پ.ن: فکرشم نمی کردم یه روزی وزیر و مسوول عالی رتبه و رییس جمهور رو راحت تر از تو بتونم ببینم

نوشته شده در شنبه نهم فروردین 1393ساعت 12:53 توسط | |

امسال رو هم با امید پشت سر گذاشتیم امیدی که توش رگه های ناامیدی کم نبود , رگه هایی که حالا به شاهراه تبدیل شدن !

از سال ۸۶ فکر تغییر شغل همیشه باهام بود اما اعتماد ایسنا به من و من به ایسنا تو سالهایی که همش از پارتی بازی و فامیل بازی می شنیدم و می دیدم من و برای ایسنا تو تمام سالهای ناملایمتی که بی سایه پدر پشت سر گذاشتیم  نگه اشت و نگذاشت از جام جوم بخورم...

حافظ خودش شاهده که تو این سالها چقدر به زبون اومد و گفت رها کن . .. الان گله ای ندارم چون همش انتخاب خودم بوده و هست ولی گاهی لازمه آدم با خودش راهی که اومده رو مرور کنه . حتی اگر خودمون هم نخوایم مجبورمون می کنن. 

الان هم دارم به خودم این امید رو میدم که این نیز بگذرد و به قول فاتح مدیرعاملانی که به ایسنا میان مهمان ما هستن و باید رسم مهمان نوازی رو به جای آوریم... 

اما امان از اونهایی که اسمشون ایسنایی هست و خودی اما جدا  بی خودی شدن دیگه! 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 1:10 توسط | |

مثل اشیایی که در گوشه انبار تاریک افتاده اند
نمی توانم از خواب بلند شوم
کجایید ای دلایلی که
مرا از خواب بیدار می کردید
چرا باز نمی شوی
ای دری که ناگهان باز می شدی
چرا بر صورت من نمی تابی
ای نوری که ناگهان می تابیدی!؟
کجایید ای صداهای پاها!؟

نمی توانم از خواب بلند شوم...

...................

پ.ن: شعر از رسول یونان

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 18:22 توسط | |

طرح چشماتو کشیدم روی بوم خیس دریا

اسمون به گریه افتاد خورشید اومد به تماشا

تو قشنگتر از تمومه منظره های جهانی

لحظه هامو تازه کردی با یه عشق ناگهانی

وقتی میخندی و آروم گم میشی تو دستای من

انگاری کوچه ها گیجه عطر موهای تو میشن

تو هنوز مثل گذشته شوق برتر از آتیشی

خواب شب آشفته میشه وقتی بی حوصله میشی...

.............................

پ.ن: ترانه ای از حمید حامی.

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 18:5 توسط | |

بعد از 33 سال روسای جمهور ایران و آمریکا با هم گفت و گو کردند اما کمترین تحلیل عمیق درباره این مساله چه دانشگاهی و چه رسانه ای صورت نگرفت و این من رو تو کارم بیشتر و بیشتر به آن چه که تقریبا تمام فصل تابستون ذهنم رو مشغول کرده بود، نزدیک کرد. متاسفانه همان طور که تمام هشت سال گذشته رو جدی و شوخی به شوخی و مسخرگی و جک گذروندیم، داریم پیش می ریم و انگار قرار نیست هیچ فکر و مدیریت تازه ای به این فضا تزریق بشه!

احساس بدی که دارم رو نمی تونم خوب و کامل توصیف کنم، فقط می دونم که دلم نمی خواد این احساس رو برای یه فصل دیگه بر جسم و روحم تحمیل کنم، به ویژه که اون فصل پاییز باشه... با این حال برای ادامه دار نبودن این احساس با وجود تلاشی که دارم تا از شرش خلاص بشم، هیچ تضمینی نیست.

...........................

پ.ن: نقطه امیدی که تو تابستون به وجود اومد آغاز یه فعالیت جدید تو زندگیم هست که تجربه، مهارت، دوستان و ارتباطات زیادی توش هست و بهش خیلی امید بستم و تقریبا همین بوده که اجازه نداده تا الان به پشت سرم، پشت کنم و به راه ادامه بدم.

پ.ن: گاهی آدم به خودش می گه به جهنم که بقیه بی خیال هستن و پی کار خودشون یا اینکه من برای دل خودم کار می کنم و از این حرف ها، اما این طور نیست آدم برای پیشرفت و ارتفاء نیاز داره با افراد حرفه ای و خوش فکر و با انگیزه کار کنه و من مدت هاست تو کارم فاقد چنین ویژگی هستم و این وضعیت دیگه داره غیر قابل تحمل می شه!

پ.ن: دلم آدم های با کیفیت می خواد.

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 16:45 توسط | |

دلم از همه ترانه های دنیا پره، خیلی پر، هيچ كدوم براي دل من نمي‌خونن...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت 0:35 توسط | |