تبليغاتX
دولتمند


دولتمند

داشتم كتاب تاريخ روابط بين‌الملل دكتر نقيب‌زاده رو مي‌خوندم كه به اين بخش جالب برخوردم،‌ البته جالب از اين نظر كه متن زير بي‌شباهت با اين روزهاي ما در ايران نيست و شايد آينده نزديك ايران.

"در سنت غرب دولت متعلق به همه اقشار و آحاد مردم بوده و كلا بايد بي‌طرف باشد، در حالي كه در همان مقطع در نظام شوروي سابق دولت نماينده طبقه كارگر به رهبري حزب كمونيست است و اصولا در مرام ماركسيسم دولت بي‌طرف وجود ندارد، بلكه هر دولتي هميشه نماينده يك طبقه اجتماعي است...

70 درصد اعضاي كميته مركزي در شوروي كه از آغاز انقلاب مشغول به كار بودند از ميان رفتند و حزب، ارتش و هر سازماني مورد تصفيه قرار گرفت و محكومين چنان در ملاء عام خود را به لجن كشيدند كه هيچ دشمني نمي‌توانست به اين شدت بر عليه آنها گواهي دهد. آنها به گناهاني اعتراف مي‌كردند كه شايد هرگز مرتكب نشده بودند. بدين ترتيب رفيق استالين به حساب بسياري از رفقا رسيد...

درباره فاشيسم نظرات مختلفي از طرف جامعه شناسان، تحليل‌گران و روانشناسان وجود دارد، اما شواهد تاريخي پديده فاشيسم را معلول حوادث و علل پيچيده‌‌اي معرفي مي‌كنند كه خميرمايه‌ آن را احساسات ملي حاد و زمينه آن را بحران‌هاي نهادي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي و عقيدتي فراهم مي‌كنند. در چنين شرايطي علاوه بر بيكاران، اقشار پايين جامعه كه به دنبال ناجي خود مي‌گردند، مردمي كه در مقابل مشكلات زود خسته شده و طالب حل فوري و قاطع مسايل هستند، قهرمان برقراري نظم را از ميان ديكتاتورها انتخاب مي‌كنند. علاوه بر اين غرور كاذبي كه قهرمانان واهي در مردم ايجاد مي‌كنند و بر آتش كينه و حقارت‌هاي ملي آنها آب مي‌ريزند، سبب مي‌شود تا مردم بي‌خبر از قيمتي كه فردا در ازاء وعده‌هاي اين قهرمانان مي‌پردازند به دور آنها جمع شوند."

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 15:9 توسط | |

 

آندره بوچلي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

http://www.4shared.com/file/56514196/a166e234/Gregorians_-__sarah_brightman_.html?s=1 

اخير از آندره بوچلي يك آهنگ گوش دادم كه خيلي قشنگ بود يك جاييش آدم رو به آسمون مي‌بره! خيلي وقت بود كه به يك آهنگ قشنگ و به قول يك تيكه از فيلم سوپر استار ... " به به آهنگ آدم حسابي‌ها رو گوش مي‌دي" گوش نداده بودم... اين خواننده ايتاليايي از دوازده سالگي نابيناست. تو بازي فوتبال اينطوري مي‌شه، اما از طرفي به پيانو علاقه داشته و ... اولش نمي‌دونستم كه نابيناست، اما وقتي خواستم دربارش بيشتر بدونم متوجه شدم، برام خيلي جالب بود. اين بابا آخر صداست. در ضمن از بهترين شاگردهاي پاورتي هم هست... آخرين بار آهنگ‌هاي هماي مجذوبم كرد، البته صداش نه زياد بيشتر شعراش، فعلا آندره رو مي‌شنوم... امتحان كنيد.

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 15:57 توسط | |

اوضاع احوال از اسفند سال گذشته تا امروز اونقدر تغيير كرده، انگار رييس‌جمهور آمريكا اينجا تو ايران برنامه‌ تغييرش را پياده كرده. كسي فكر نمي‌كرد يك‌دفعه تو ايران اين اتفاق‌هاي عجيب و غريب بيفته! همه سردگم بودن و هنوز هم هستن. فقط اميدوارم اين روند سينوسي باشه نه شتاب‌دار. مردم ايران هنوز پس از سي سال و در اين قرن بيست و يك احساسي‌اند. حتي نسل چهارم و پنجم. اميدوارم اين روند براي يك تغيير اصولي و پايه‌‌اي و فرهنگي ادامه پيدا كنه...

اما حال ما... حال ما تمام ملال است. حال سياسي‌ام كه تو اين دوران حسابي گيج بود و حال عمومي‌ام هم كه مدت‌هاست عقب عقب مي‌ره؛ يعني از ۸۴ به بعد... با اين حال تو همين روزهايي كه آمد و رفت روزهاي خوب و بد هم بودن، اما نه اونطوري كه فكرشو مي‌كردم... حكايت ما بي‌قراري بود نه قراري...

البته بگما وبلاگ من زياد خواننده نداشت، براي همين‌ هم سراغش نمي‌آمدم. شايد هم به همين دليل كه سراغش نمي‌آمدم خواننده نداشت و البته سايت‌هاي ديگه‌‌اي فعال شده بود و الان هم هست كه جاي وبلاگ‌ها رو گرفته. قبل از انتخابات شور و هيجاني بود كه آدم رو به جلو هل مي‌داد اصلا لازم نبود فكر كني، كار و انگيزه خودش سراغت مي‌آمد اما يكدفعه انگار كه يك راز بزرگ افشا شده باشه همه چيز برگشت سر جايي كه بود؛ نه عقب‌تر از جايي كه بود... آره خيلي عقب‌تر!

غرض از دوباره سلام كردنم اين بود كه بگم يك جورايي حال نوشتن ندارم. آره آخرين بار به خودم سلام كردم اما حالا هوا هواي خداحافظي. اما نه هنوز زوده، مي‌خوام كمي بيشتر بنويسم ...شايد فردا از امروز بهتر شد و ما  هم دل و دماغ پيدا كرديم. راستش دوست ندارم درباره كار و سياست بنويسم، ترجيح مي‌دم تو اين راه هر چي پيش آمد بنويسم حالا هر چي بود و به هر چي ربط پيدا مي‌كرد. 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 15:3 توسط | |

اين‌ شعر را هر وقت گوش مي‌دهم، ياد خودم مي‌افتم، اما اين روز‌ها  بيشتر از هر وقت ديگه اين شعر بهم نزديكه. اي كاش يكي بود تا اين‌ها را برام بخونه، اما فكر مي‌كنم تو اين شرايط خودم براي خودم كافي‌ام؛ سلام خودم... 

سلام اي غروب غريبانه دل

سلام اي طلوع سحرگاه رفتن

سلام اي غم  لحظه‌هاي جدايي،

خداحافظ اي شعر شبهاي روشن

خداحافظ اي قصه عاشقانه

خداحافظ اي آبي روشن عشق

خداحافظ اي عطر شعر شبانه

خداحافظ اي همنشين هميشه

خداحافظ اي داغ بر دل نشسته،

تو تنها نمي‌ماني اي مانده بي من

تو را مي‌سپارم به دل‌هاي خسته

تو را مي‌سپارم به ميناي مهتاب

تو را مي‌سپارم به دامان دريا

اگر شب نشينم، اگر شب شكسته

تو را مي‌سپارم به روياي فردا،

به شب مي‌سپارم تو را تا نسوزد

به دل مي‌سپارم تو را تا نميرد

اگر چشمه‌ي واژه از غم نخشكد

اگر روزگار اين صدا را نگيرد

خداحافظ اي برگ و بار دل من

خداحافظ اي سايه‌‌سار هميشه،

اگر سبز رفتي، اگر زرد ماندم

خداحافظ، اي نوبهار هميشه!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 14:32 توسط | |

امروز سه‌شنبه‌، بيست اسفند ۱۳۸۷ را بايد به خاطر بسپارم. مير‌حسين موسوي نخست‌وزير دوران جنگ امروز كانديداتوري‌اش براي حضور در انتخابات رياست‌جمهوري دهم را اعلام كرد. 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:17 توسط | |

تو را اينجا به صدها رنگ مي‌جويند

تو را با حيله و نيرنگ مي‌جويند

تو را با نيزه‌ها در جنگ مي‌جويند

تو را اينجا به گرد سنگ مي‌جويند

تو جان مي‌بخشي و اينجا

به فتواي تو مي‌گيرند جان از ما

نمي‌دانم كيم من   نمي‌دانم كيم من

آدمم، روحم، خدايم يا كه شيطانم

تو با خود آشنايم كن

تو با خود آشنايم كن...

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 17:29 توسط | |

من همان مجنون مست ياغي‌ام   روز و شب محتاج جام باقي‌ام ...

دردي كشم    بار رفيقان مي‌كشم    

پر مي‌كشم، همچون هماي،  در آتشم  در آتشم

اي واي و خاموشم كنيد... 

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 18:16 توسط | |

پانزده روز است كه از خانه و كاشانه‌مان دوريم يكي از هم اتاقي‌ها بدجوري دلتنگ مادرش است و ديگري دلتنگ همسر، اماهيچ خبري از پرنده‌ي دلتنگي من نيست؛وطن، مادر، پدر، دانشگاه و كار.

فردا آخرين روز از سفرمان به سرزمين وحي و اسرار (مكه) است. آري اسرار كه اگر در بزرگي و قدرتش خوب بنگري آب مي‌شوي. باورم نمي‌شد كه روزي بليط سفر به مكه و مدينه را به دستم دهند. برخلاف خيلي‌ها هيچ دلهره‌اي از اين كه آيا پايم به اين سرزمين و چشمم به آن گنبد خضراء اهورايي و ايزدي باز خواهد شد نداشتم و امروز اينجا در پانزدهمين و آخرين روز از اين سفر رويايي هستم. 160 دختر دانشجوي ايراني پس ازطي طريقي آسماني همچون فرشتگاني كه براي بازگشت به ميان مردم، لباس مبدل به تن كرده‌اند براي بازگشت آماده مي‌شوند. دل كندن از اين خاك برايم سخت است، نمي‌توانم براي ترك اينجا با خودم (خود دروني‌ام) كه مثل كودكي كه مي‌خواهند از مادر جدايش كنند و خود را به در و ديوار مي‌زند، ارتباط برقرار كنم.

بايد براي وداع و آخرين طواف آماده شويم. چمدان‌ها را بسته‌ و باركد زده در راهروهاي هتل قرطبه كه بيش از ده هزار دانشجوي زاير ايراني را در خود جاي داده است قرار داده‌ايم. ديدن اين صحنه دلتنگيم را بيشتر مي‌كند، بچه‌ها در لابلاي ساك‌ها با خود خلوت كرده اند.

اما امشب، اول ماه رجب (ليله‌الرغائب) شب آرزوها است. اگر در تهران بودم مي‌توانستم هزاران هزار ستاره را در آسمانش بشمارم و آرزوهايم را يك به يك با خدا در ميان بگذارم، اما اينجا در اين شب جز اين كه از آغوشش جدا نشوم، آروزي ديگري ندارم، البته جالب آنجاست كه آسمان مكه و مدينه بي‌ستاره است به جز يكي كه شمال است. راستي راز بي‌ستارگي اين سرزمين چيست؟

خسته از به جا آوردن نماز آرزوها، از كاروان دانشجويان كه براي برگزاري دعاي ندبه و طواف وداع قبل از اذان صبح در مسجد‌الحرام جمع شده‌اند، جا ‌مانده‌ام. نماز صبح را در هتل مي‌خوانم و در حالي كه گرگ و ميش آسمان مكه با نسيم صبحگاهي آرامش و سبكي خاصي به آدم مي‌دهد، راهي حرم مي‌شوم. با تعدادي از بچه‌هاي كاروان و همراهي روحاني و مدير كاروان زير چراغ سبز قرار گذاشته‌ايم. درست يك هفته‌ي پيش بود كه در سايه‌ روشن آبي و كبود اين آسمان براي نخستين بار پا به اين مكان گذاشتم.

برعكس روزهاي گذشته كه بسيار سر حال بودم عرق سردي بر تنم نشسته بود و ضعف سر تا پايم را گرفته بود.

طواف دسته جمعي آن هم براي وداع با آن شور و حالي كه دانشجويان در هر دور طواف دارند ذكر پنج تن و دعاي فرج و نجواهاي زير لب يا ابوالفضل (ع) حال ديگري دار، طواف‌هاي دسته‌جمعي و زيارت هاي دوره سوالات زيادي را براي دانشجويان ايجاد مي‌كرد كه به بحث‌هاي داغ شب هنگام در اتاق‌ها مي‌انجاميد.

اما آخر ناتواني و ضعف بر تمام اين اشتياق غلبه كرد و ... به اتفاق يكي از دوستانم به هتل برمي‌گردم، سر ميزصبحانه به اين كه چرا يكدفعه حالم اين طور دگرگون شد فكر مي‌كردم و در پاسخ به آن به خودم مي‌گفتم كه آيا باز ماندنم از طواف وداع يا به قول خودمان "خداحافظي" وسيله‌اي براي دل كندنم از سرزمين‌اش بود!

براي نماز ظهر و طواف وداعي كه حال بايد انفرادي انجامش دهم راهي بيت‌الحرام مي‌شوم، امروز در مكه جمعه است و براي برگزاري نماز روز جمعه از چند كيلومتري محدوده حرم غوغا و ازدحامي بر پاست.

نيم ساعت مانده به اذان ديگر جاي سوزان انداختن نيست، جمعيت تا در‌هاي ورودي و حتي بيرون از حرم صف كشيده‌اند، از لابلاي جمعيت به سختي به حيات حرم مي‌رويم به اين اميد كه در لابلاي جمعيت جاي خالي پيدا كنيم. انعكاس نور خورشيد در تماس با سنگ‌هاي مرمر سفيد نزديك است كه كورمان كند.۹/99 درصد جمعيت حاضر در صحن اصلي حرم مرد هستند. در پشت مقام ابراهيم جايگاهي براي نمازگذاردن زنان است كه دور تا دور آن محدوده با چادر از قسمت مردها جدا شده است و از آنجا كه طاقت زنان در گرما كمتر است،  چند نفري از زنان در زير سايباني در صحن جاي گرفته‌اند.

هيچ جاي خالي در شبستان مسجد وجود ندارد، بنابراين به همراه دوستم تصميم مي‌گيرم كه در زير تيغ آفتاب جايي كه براي زنان در نظر گرفته شده است اما حالا خالي است، بنشينيم. با وجود اين كه عينك دودي داشتيم اما تنها با نگاه كردن به پرده سياه كعبه چشمانمان آرامش مي‌گرفت و آب نمي‌ريخت. سايباني در روبروي در كعبه قرار دارد كه امام جماعت در آن خطبه مي‌خواند، اطرافمان از نماز گزار خالي است و از شدت نور شديد آفتاب چادرهايمان را بر سرمان انداختيم و به سخنان امام جماعت كه عربي را با غلظت صحبت مي‌كند، گوش مي‌دهيم. اما از ميان تمام حرف‌هايي كه متوجه نشديم با يك جمله خيلي سريع ارتباط برقرار مي‌كنيم ومثل برقي كه از سرمان عبور كند به يكديگر خيره مي‌شويم. امام جمعه پس از سلام بر پيامبر (ص) نام ابوبكر، عمر و عثمان نام علي (ع) را مي‌برد. بارها در كتابهاي دانشگاهي و از زبان ديگران اين مطلب را شنيده بوديم اما شنيدن آن در اينجا و باگوش خود آسان نبود. با وجود آن كه بسياري از نمازگزاران شيعه بودند، اما دريغ از تحركي و يا زمزمه‌ي زير لبي، تنها سكوت است و سكوت.

انگار كه غربت علي هيچوقت تمامي ندارد، حتي اينجا. به ياد مظلوميت شيعه در نخلستان‌هاي نزديك منزل" ام ابراهيم" از همسران پيامبر (ص) مي‌افتم و حسينه‌ي شيعيان كه وصف غربت و مظلوميت شيعيان در آنجا را نه اينجا كه از تمام كساني كه قبلا به اين سرزمين مشرف شده بودند، شنيده بودم. به ياد دختر عرب جواني كه براي زيارت قبر پيامبر (ص) از يكي از شهرهاي عربستان آمده بود و در تنگنايي عجيب طوري كه نمازش و قنوتش از جشمان شرطه‌ها پنهان بماند نماز مي‌خواند و از ما پنهاني تقاضاي دعا (مفاتيح) داشت.

...واي خدايا كجاي اين عالم خاكي مي‌توان بالاخره عدالت و آزادي را كه خود به انسان نويد داده‌اي را ديد؟

كي مي‌توان از اين نعمت ذاتي بهره برد؟ اينجا هم هيچ كس نيست كه علي رااين بنده‌ي آزاد انديش و راست كردار را ياري كند و وكالتش را برعهده بگيرد. سرزمين و موطن پيامبر اسلام جايي كه از تمام اقوام و مذاهب مي‌تواني در آن ببيني هيچ خبري از آزادي فكر وعقيده در آن نيست!؟ چگونه مي‌توان به كوفيان خرده گرفت وقتي علي اينجا هم تنها و غريب است و شيعياني كه نمي‌دانم بگوييم سكوت‌شان از غصه‌ي تنهايي و غربت  علي است و از ترس بي‌حرمت كردن خانه‌ي خدا، ترس از جان يا فراموشي آزادي و عدالت خواهي...

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 17:16 توسط | |

 

شاید فکر کنید كه ديگه تو خونه‌ي خدا شيطون گولتون نمي‌زنه، اما نه، اين فكر كاملا اشتباه است.
باور كردني نيست كه پاي كعبه تو همون لحظات اوليه ديدار كه شوق سر تا پايت را گرفته، شيطون ولت نكنه، البته اون نيست كه به سراغ شما مياد ما هستيم كه اون رو به طرف خودمون مي‌كشونيم، بعضي وقت‌ها آگاهانه و بعضي وقت‌ها هم ناآگاهانه. براي من تجربه‌ي بزرگ و ترسناكي بود وقتي احساس قوي بهت مي‌گه كه داري تو چشم شيطان نگاه مي‌كني. نمي‌دونم شايد اگر هرجايي جز خونه‌ي خدا بودم راحت از راه به در شده‌ بودم.
من فكر مي‌كنم تو سرزمين خدا بيشتر از هر جايي شيطان حضور داره، به همون اندازه كه آدم به خدا مي‌تونه نزديك بشه، به همون اندازه هم به شيطان.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 17:45 توسط | |

 

قدم نهادن به سرزمین وحی و اسرار خود سر است و وحی که دریافتن اين اسرار براي تو خود  سری است نهان که تنها تو می‌دانی و مي‌بيني .

مطلب زیر از سایت ایسنا انتخاب شده است.

سرازيري‌هاي مكه را يكي پس از ديگري از سر مي‌گذراني ، كعبه نزديك مي‌شود، نزديكتر، هيجان پريشان مي‌شود، پريشانتر، صداي قلبت را به درستي نمي‌شنوي، انگار جانوري مجروح و وحشي است كه از درون سرش را بر ديوار وجودت مي‌زند و مي‌خواهد تو را بكشد و بگريزد!

احساس مي‌كني از خودت بزرگتر شده‌اي، لبريز مي‌شوي، ديگر در خودت نمي‌گنجي، كفش تنگي به پاي بودنت، اشك امانت نمي‌دهد، حضور او را بر روي پوستت، قلبت،‌ عقلت و در عمق فطرتت حس مي‌كني، مي‌بيني ، مي‌بيني، فقط او را مي‌بيني، فقط او را درمي‌يابي ، فقط او «هست» جز او همه موج‌اند ، همه كف‌اند و دروغ اند!

سر بزير مي‌اندازي و صد قدم مانده را چون گدايان جلو مي‌روي، مي‌شماري، قطره، قطره، قدم به قدم، خالي مي‌شوي و نگاه مي‌كني و مات‌ مي‌ماني و سكوت ....

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 17:17 توسط | |


Design By : Night Skin